چهارشنبه ۴ نوامبر ۲۰۰۹

تغییرکردم

سلام بعد از چند قرن بالاخره آپ میکنم

آی که این ناظما چقد گیرن ...فقط میخوان ازت یه سوژه ای بگیرن هی بهت گیر بدن و تا آخر سال هی بکوبن تو سرت و کلا اعصاب واست نذارن،کلا امسال واسه من که اینجوریه ناظمون سر هر چی بهم گیر میده بیخیالم نمیشه ...جالب اینکگه از وقتی عینکی شدم علاقه ی خفنی بهم پیدا کرده را ه به راه میاد یقمو میگیره
مثلا نمونش دیروز:
تو کلاس نشسته بودیم و داشتم چرت و پرت میگفتیم با دوستام و عین همیشه حتی به ترک دیوار هم میخندیدیم که یهو ناظمون اومد تو با دیدن وضع کلاس ما به شدت آمپر چسبوند حالا مگه چیه؟
خب تو کلاسی که همه دختریم معلومه کسی مقنعه سرش نیست شیش من مو هم تو صورتشه و عین چی نشسته رو میزو نیمکت و داره به ترک دیوار هم میخندن دیگه بعضیاشونم ته نشستن با بی افشون اس بازی میکنن غیر از اینه؟
آخه مسخره اسمشم سوژه اس نارنجی =))
من که کلا تو باغ نبودم و نشسته بود تو پنجره یهو نارنجی اومد تو
نارنجی:ترانه جو؟!چشمم روشن تو که امسال دختر خوبی بودی!تو دیگه چرا؟
ملت:=))
من به زور جواب دادم:خانوم چرا مگه چیکار کردم؟
نارنجی:دیگه میخوایی چیکار کنی؟ بیا پایین چرا رفتی تو پنجره نستی؟میوفتی پایین دختر!(از اون حرفا بودا آخه آدم نا حسابی کدوم خری از پنجره ای که شونصد تا نرده داره پرت شده پایین آخه)
من:خانوم پرت نمی شم پنجره شونصد تا نرده داره. بعدم خانوم مگه بیرون پنجره نشستم؟
نارنجی:بیا پایین سرما میخوری پنجر رو ببند
من:خانوم من سردم نیست در ضمن سوئی شرت تنمه اصلا پای خودم
نارنجی:با من بحث نکن ،اصلا مگه پنجره جای نشستنه؟
من:خانوم اصل نشستنه حالا هرجایی که میخواد باشه باشه چه اینجا چه وسط کلاس چه وسط راهرو
نارنجی:ترانه جو چرا وقتی مدرسه تعطیل میشه انقد شیطنت میکنی ؟
من:برق سه فاز از سرم پرید؛من؟من؟چیکار کردم؟من وقتی تعطیل میشم نای حرف زدنم ندارم چه برسه به شیطنت حرفی میزنینا خانوم
نارنجی:آره تو چرا این پسرایی که رد میشن جلوشون وا میسی؟
ملت:میترکن از خنده
مهسا:خانوم سانی؟این بیچاره وقتی تعطیل میشیم جنازه اس به زور میبریمش تو سرویس واسه جلو پسرا؟که چی بشه آخه؟
من:من واسم جلو پسرای گری گوریه این پیش کناریه که از تو کوچمون رد میشن؟من؟
نارنجی:جدیدا هم که تو کلاس آهنگ میزارین میرقصین...چی میرقصی؟لاتی؟رقص ایرونی؟
ملت:=)))))))))))))))))))))
من:بله خانم مشکلی داره؟
مهسا:البته سانی لطف میکنه ،چون رقصش قشنگه ما مجبورش میکنیم که برقصه
فیروزه:البته خانوم ما هم میرقصیم فقط سانی که نیست حالا چرا بین همه ی ما گیر دادین به اون؟
(الهی...دارین چه رفیق هایی باحالی دارم ؟)
نارنجی اومد حرف بزنه مسئول کامپیوترو اینامون که خودش آدم خیلی باحالیه و پایه ی بزن و بکوب ما اومد و گفت باز چی شده؟
نارنجی:دوباره مدرسرو بهم ریختن
پورنجفی(همون یارو):بابا ولشون کن بیا بریم
حالا خبرش داره میره ها:ترانه جو دفعه ی آخرت باشه ها
من:ای بمیره ترانه جو
چند وقت پیشا گیر داده بود به ناخونم که کوتاه کن و اینا منم گفتم بشین تا کوتاه کنم حتما
حالا شما قضاوت کنین من مقصرم؟یا اون الکی بهم گیر میده ؟


داستانی که سه ماه داشتم روش کار میکردم آخرشم نتونستم تمومش کنمو دادم یکی از آشنایان دست به قلم خوند (به قول خودش مینویسم برای دل خودم نه برای دیگران)گفتش که سطح داستانت خیلی بالاس و خوبه و عالیه و اینا بعد گفت به هرکی بدی واست چاپ میکنه
منم گفتم:زرررررررررررررررررررشک حتما چاپ کردن از اون حرفا بودا

از خودم خیلی راضیم،دقیقا شدم اون چیزی که میخواستم
یه دختر دبیرستانی با دغدغه های یه دختر دبیرستانی،فراموشی گرفتم و هرچی واسم اتفاق افتاد رو فراموش کردم،به قول دوستام180 درجه تغییر کردم،به قول شکسپیر واسه داشتن یه زندگی قشنگ کافیست کمی احمق باشیم .حالا منم میخوام احمق باشم تا بتونم از این دوران زندگیم لذت ببرم نمیخوام تباهش کنم میخوام ازش لذت ببرم وباهاش خوش باشم
چند وقتیه به خودم فکر میکنم که کدوم کاروکنم که بهتره چیکار کنم؟بین دو راهی موندم...که چه خاکی باید بریزم تو سرم... خدایا تو که سر درگمی و میدی درمونشم بده دیگه مگه چی میشه آخه؟

من تو تنهایی هام یه چیزایی می نویسم تصمیم گرفتم اونایی که دوست دارمو بذارم تو وب
اینو سر کلاس زبان نوشتم شاید به نظر شما مزخرف باشه:
تنها بودم و بی اختیار خانه را ترک کرده و بدون مقصد نا معلومی شروع به راه رفتن در خیابان می کنم ،باران شروع به باریدن می کند ،به پارکی می رسم ،روی یکی از نیمکت های پارک می نشینم ؛باران به شانه ها و سرم می خورد آسمان را نگاه می کنم ...پرستو ها در حال مهاجرت ...تازه احساس تنهایی ام که قدری به فراموشی اش سپرده بودم به سراغم می آید فریاد بر می آورم:خدااااااااااااااا می خواهم آزاد شوم ،مرا اسیر نگذار ...بگذار آزاد شوم...تنها ام نگذار...خسته ام...آزادم کن...فریاد هایم را بشنو...چه میشد همانند پرستویی آزادانه در آسمان پرواز کنم؟چه میشد از این اسارت رهایی پیدا کنم؟می خواهم آزاد باشم...آزاد کن مرا
مردم اطرافم مرا با دست به یکدیگر نشان می دهند و با یکدیگر پچ پچ می کنند
اهمیت نمی دهم آن ها چه میدانند که در دل من چه می گذرد آنها چه می دادند که در اسارت سکوت یعنی چه؟
کمی احساس آرامش می کنم میخواهم با خدا حرف بزنم با خودم میگویم فریاد هایم را از سر گیرم اما...اما میخواهم در سکوت فریاد آزاد سر دهم
می گویم آزادم کن آزادم کن اری آزادم کن
روی نیمکت نشسته ام نور سفیدی به چشمانم میخورد ،چشمانم را می گیرم صدایی میشنوم آزاد میشوی همانند پرستو ها آزاد میشوی
فریاد میزنم :کی؟
می گوید: به زودی آزاد خواهی شد به زودی
احساس سبکی می کنم ...صدایم را شنید ...جوابم را داد...آزاد میشوم ...به زودی شروع به دویدن می کنم ...فریاد می کشم آزاد خواهم شد ...آزاد خواهم شد
ناگهان قلبم میگیرد دستم را بر روی قلبم فشار می دهم همان نور وصدا آزاد شدی همانند پرستو ها
روح از بدنم جدا شد و همانند پرستو ها در آسمان آزادانه پرواز کردم
مردم را می دیدم که کنار جنازه ی بی روحم جمع شده بودند ولی آنها نمیدانند که آزاد شدن چه قدر خوب و دل انگیز است...

پ.ن:دیوار های دنیا بلند است و من گاهی دلم را پرت می کنم آنطرف دیوار،
مثل بچه ای بازیگوش که توپ کوچکش را از سز شیطنت به خانه ی همسایشان می اندازد،
به امید آنکه شاید در آن خانه باز شود،
گاهی دلم را پرت می کنم آنطرف دیوار،
آنطرف دیوار:
حیاط خانه ی خداست...
پ.ن:تغییر کردن چقدر خوبه،عوض شدن چقدر خوبه
پ.ن:خدایا دوست دارم،منو می بینی؟
پ.ن:تنهام...دلم گرفته...بارون...ابر...گریه
پ.ن:کی میشه منم آزاد شم؟؟
پ.ن:دلم میخواد آزاد بشم
پ.ن:اول آپم اونجوری ...آخر آپم اینجوری ...خودمم نمیدونم...گیج می زنم
پ.ن:سانیا خودتی؟چقدر عوض شدی...خدایا مرسی که منو انقدر تغییر دادی مرسی

3 نظرات:

  1. واای عزیزم نبینم ناراحت شی . باور کن فقط می تونم با فایر فاکس وبلاگتو باز کنم و آپتو که الان دارم براش کامنت میذارم رو چند روز پیش خوندمش اما دلیل نمیشه که چون کمنت نذاشتم یعنی نخوندمش . چون واقعا اون موقع چیزی به ذهنم نمی رسید جز اینکه بگم متنت خیلی جالب بود که ترجیح دادم زمانی کامنت بذارم که مشغولیت های ذهنی ام کمتر باشه و بتونم با محتوا تر بنویسم .

    اصولا ناظم ها با " سانیا " جماعت رابطه لاولی دارن !!!

    می گم سانیا ناخن هاتونو کوتاه کنید ؟ مگه شما بچه اید که باید ناخن هاتون چک شه ؟؟ وا !!

    راستی متنت خیلی جالب بود این تیکه اش مخصوصا "
    مردم را می دیدم که کنار جنازه ی بی روحم جمع شده بودند ولی آنها نمیدانند که آزاد شدن چه قدر خوب و دل انگیز است..." .

    موفق باشی عزیزم .

    پاسخحذف
  2. افرین سانی ایول ادم باید همینجوری پررو باشه
    مثه من
    ناظممون اومد تو کلاس شروع کرد به دعوا کردن
    بعد اخرش گفت حتی نمیذارین من جرات کنم از کلاستون
    برم بیرون
    من گفتم:بچه ها ساکت باشین که خانوم رشمه ای جرات کنه
    جاتون خالی مونده بود بخنده یا منو دعوا کنه=))
    قربونت سانی جونم خیلی دوست دارم

    پاسخحذف
  3. سانیا جون متاسفانه ناظم مدرسه ی ما هنوز نمیدونه که ناظم یه دبیرستانه نه دبستان برا همین گیر میده به ناخونو از این جفنگیات

    مرسی عزیزم ... وای سانی سر کلاس زبان دبیرمون گفت من ورقه صحیح می کنم شما هم هر کاری میخواین بکنین همه مریض و اینا خوابیدن کلا من مخم جرقه زد اینو نوشتم

    آره سارا آدم باید همینجوری حال این ناظما رو بگیره

    پاسخحذف