وای اصلا باورم نمیشه که امتحانام تموم شده باشه !
چقد سخت بود خدایی سه هفته ای در گیر بودم مخم به معنی واقعی ترکید دیگه از بس خر زدم !
این اواخر دیگه تکلمم رو کاملا از دست داده بودم !
امتحانام رو خیلی خوب دادم و خودم بی نهایت راضیم !
اگه حدس هایی که درباره ی نمره هام میزنم درست باشه معدلم میره بالا !سر امتحان زبان دیگه واقعا بخار از مغزم بلند شد !
تو امتحانا هم گه نارنجی هی میومد یقه منو میگرفت حالا واسه هر چیزی ... اگه به منه یه سنگ از اسمون پرت شه پایین بین این همه آدم عین میاد میخوره تو سر من !
خاطره ی آخرین امتحانم:
دیروز که از سر جلسه برگشتم مهسا اینا گفتن بیشتر واستیم مدرسه
مهسا:بچه ها یکم بیشتر واستیم ؟
من: نه باو واسه چی ؟ خوابم میاد خبرم می خوام بعد از این همه کم خوابی بخوابم
مهسا:خواب به خواب بری توام
من:مرسی واقعا
آویشن:تقصیر خودته توام دیگه انقد خر میزنی که چی ؟ نهایتش توام مثه این برادر فلک زده ی من 2 سال میوفتی پشت کنکور دیگه
من: آویش جان خفه عزیزم
آویشن:راست می گم دیگه تازه انقد پشتکار هم داره تو اتاق خودش حبسه مامانم میگه آرش بیا شام از تو اتاق داد میزنه نمی خورم درس دارم
مهسا:اونم دیگه زیادی توقع داره از خودش خب مخت نمیکشه برو آزادهمینجوری داشتیم
حرف میزدیم یهو به صدای گرومب خفن همه برگشتیم رو به در مدرسه
مهسا:بچه ها صبا س !!!!
آویشن:لابد باز یه گندی زده
من: اینم دیگه گندشو در آورده... هر روز با یکی قرار مییزاره ... اونم کجا ؟ جلو مدرسه واسه چی؟ لا الله الا لله :دی
صبا:مامان غلط کردم
مامانه:غلط و اون موقع کردی که با اون پسره ...
آویشن: ها ؟! صبا اصلا بهش نمیاد
مهسا :همون که شنیدی
من : اختلاف شون رو باید بن خودشون حل میکردن نه اینکه بیارن تو مدرسه جلو ماها اونم
آویشن :سانیا بدو ارشادش کن
من:کل ملت بسیج شدن اینو ارشاد کنن حالا من تو 5 دیقه ارشادش کنم!؟
مهسا:من میرم جلو دفتر ببینم چی میشه
من:غلط کردی بیا بریم من خبرم میخوام بعد این همه امتحان یکم استراحت کنم
آویشن :سانیا راس میگه بیا بریم خلاصه برگشتیم که بریم خونه داشتیم میرفتیم یهو سر راه یه مغازه ای بود همش تل و کلبیس و اینا داشت
من: وای این چه خوشگله
مهسا:سانیا جان تو دیگه سنی ازت گذشته تازه یادت افتاده هد پاپیون دار بخری؟
آویشن:دل باید جوون باشه عزیزم
می خواستم برم تو بخرمش که نیما وحسام (دو تا از پسرای گروه گیتارن که بشخصه میخوام سر به تنشون نباشه ...نمیدونم چرا ها همینجوری ازشون بدم میاد) از روبه رومون اومدن
نیما:سلام سانیا
من (به حالت بغض):سلام خوبی؟
-:مرسی از مدرسه میای؟امتحانات تموم شد؟
من:آره
-:پس میای کلاس؟
-:شاید نه هیچی یادم نیست
نیما:خب باشه فعلا
درتموم طول این مدت حسام عینهو مترسک زل زده بود به آویشن
آویشن:چرا اینجوری باش حرف زدی از خودش رفت بدبخت
من: :-w چیه نکنه میخواستی بپرم بغلش بگم از دیدن قیافه ی نحست خیلی خوشحالم
آویشن:نه دیگه اینجوری
5 دیقه بعد
مهسا :میایین امروز بریم گلدیس؟
من:نه
مهسا :تو رو که میدونم کی شد با ما بیایی بیرون؟
من:حال ندارم شدم عین جنازه ولی خب باید یه چیزایی از چه جاهایی بخرم
آویشن:چی میخوایی بخری ؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!
من:رمان...همه رمان هامو خوندم دیگه هیچی ندارم بخونم...حوصلم سر میره
مهسا :باو مگه تازه نرفتیم یلدا و مهر و مهتاب رو خریدی؟
آویشن:یه بار هم با هم دلسپردگان بود چی بود با فصل ها زرد انتظار رو خریدی که
مهسا:یعنی همشو خوندی ؟
من:اوهوم
مهسا:ایول سرعت...آویش حالا میای بریم؟
آویشن:فعلا بیخیال شو تا سانیا هم بتونه بیاد
من : :دی
مهسا:کوفت
من:نظرت چیه من به امیرعلی زنگ بزنم بگم باهات بیاد؟
مهسا (همونجوری که با کتاب افتاده بود دنبالم):سانیا مگه دستم بهت نرسه
وقتی رسیدم خونه و رفتم تو اتاقم انگار بمب زده بودن توش کتابام همه پخش بودن کف اتاقم اصلا یه وضع فجیحی داشت که قابل توصیف نیست انقد ناجور بود که به محض اینکه رسیدم اتاقمو مرتب کردم اومدم خبرم بخوابم بعد از این همه استرس و اینا استراحت کنم گوشیم زنگ خورد یعنی واقعا آخر بدبختیه
من با بغض: بله؟
مهسا:چطوری؟
-:چیه باز؟
-:نمیخوایی بیایی بریم خرید مثلا تولد شیرین آخر هفته اس
-:وای آخر همین هفته ؟!
-:آره دیگه میایی یا نه؟
-:کی؟
-: کی میایی؟
-:بذار سه شمبه یا چهارشمبه
-:نظزت چیه جمعه بریم خرید تازه ؟!
-: نه همون 3 شمبه خوبه
-: باشه به گوشی آویش زنگ زدم خاموش بود به آرش زنگ میزنی ؟
-:چرا به خونشون نزنم؟
-:سانیا تو غار اصحاب کهف بودی نه؟ خونشون قطعه
-:از جونم سیر شدم به آرش زنگ بزنم ؟
-:چرا؟
-: خودت زنگ بزن تا بفهمی چرا
-:بزن دیگه
-: مهسا ازدست تو
-:مرسی
من با بد بختی شماره آرشو گرفتم چهار تا بوق
-:الو؟
-:سلام آرش سانیام ببین آویش خاموش بود مجبور شدم به تو زنگ بزنم هستش؟
-:چته؟چرا انقد تند حرف میزنی ؟ آره بیا
-: سلام آویش خوبی؟
-: مرسی تو خوبی؟
-: نه ببین من دارم غش می کنم به مهسا یه زنگ بزن حوصله ندارم حرف بزنم بای
*-یعنی کلا دیگه حالم داره از خودم بهم میخوره تو این امتحانا به اعصابم فشار اومده حوصله ی هیچ کیو ندارم با اینایی هم گفتم ثابت شد دیگه نه؟
*-نشستم با خودم فکر کردم دیدم جز پنجشمبه و جمعه دیگه ناهارا خونه نیستم و وقتی م که خونه ام همش سرم تو کتابامه بیخیال اطرافیانمم میخوام دیگه تا آخر عید درس نخوونم البته نه ابن که نخونم کم بخونم چون اگه اینجوری پیش برم موهامم سفید میشه :دی
کاش میشد همیشه بچه بمونیم وقتی بچه بودم خیلی زندگی واسم قشنگ تر یود اون موقع ها هم خوشحالی هام واسه چیزای کوچیک بود هم ناراحتی هام ...
خیلی زود ناراحت میشدم خیلی زود هم فراموش میکردم اگه زمین می خوردم بابا مامانم با یه آبنبات چوبی دردی که داشتم رو یادم می بردن و کمک می کردن که بلند شم ولی الان دیگه اگه زمین بخورم با اون آبنبات خوشحال نمی شم دوست هم ندارم کسی کمک کنه تا از ازمین بلند شم
اون موقع ها وقتی واسم یه عروسک میخردن از خوشحالی تا یه هفته میخندیدم ولی الان با ارزش ترین چیز ها هم واسم ارزشی نداره وقتی بچه بودم سرم با عروسک بازی گم بود الان با کتاب درسی
چرا وقتی بچه ایم دوست داریم زودتر بزرگ شیم وقتی هم که بزرگ شدیم و تقریبا تونستیم رو پای خودمون واستیم عقلمون رسید دوست نداریم بزرگ باشیم؟
چرا دوست داریم به عالم بچگی برگردیم؟
شاید چون زشتی های زندگی خودشونو به ما نشون میدن و ما هم دوست داریم به همون زندگی بی دردسر بچگی برگردیم تا دوباره زندگی شیرین بچگی رو تجربه کنیم
ولی زندگی شیرینی هایی هم داره که بهمون نشون میده تا از بزرگی مون هم لذت ببریم تا بهمون بفهمونه که میشه در عالم بزرگی بازهم بچه بود تا بگه که خوشبختی چیز غیر ممکنی نیست خوشبختی بیخ گوشمونه و ما نمی بینیمش شایدم می بینمش اما از کنارش رد می شم مثل یه بچه
*-اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،
و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،
و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد،
و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی .
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید،
اما اگر پیش آمد،بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی .
برایت همچنان آرزو دارمدوستانی داشته باشی،
از جمله دوستان بد و ناپایدار،
برخی نادوست، و برخی دوستدارکه دست کم یکی در میانشان بیتردید مورد اعتمادت باشد.
و چون زندگی بدینگونه است،
برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،
نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،
که دستکم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد،
تا که زیاده به خودت غره نشوی.
و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشینه خیلی غیرضروری،
تا در لحظات سخت وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است؛
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پانگهدارد.
همچنین، برایت آرزومندم صبور باشینه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند چون این کارِ سادهای است،
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میکنند.
و با کاربردِ درست صبوریات برای دیگراننمونه شوی.
و امیدوام اگر جوان هستیخیلی به تعجیل، رسیده نشوی.
و اگر رسیدهای، به جواننمائی اصرار نورزی و اگر پیری،
تسلیم ناامیدی نشوی چرا که هر سنی خوشی و ناخوشی خودش را دارد و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.
امیدوارم سگی را نوازش کنی به پرندهای دانه بدهی،
و به آواز یک سَهره گوش کنی وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می دهد.
چرا که به این طریق احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان.
امیدوارم که دانهای هم بر خاک بفشانی هرچند خُرد بوده باشدو با روئیدنش
همراه شوی تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجوددارد
. بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی زیرا در عمل به آن نیازمندی و
برای اینکه سالی یک بارپولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: «این مالِ من است
قط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِدیگری است!
و در پایان، اگر مرد باشی،
آرزومندم زن خوبی داشته باشیو اگر زنی،
شوهر خوبی داشته باشیکه اگر فردا خسته باشید،
یا پسفردا شادمان باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید.
اگر همهی اینها که گفتم فراهم شد دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم .
ويکتور هوگو
پ.ن 1:دارم تموم تلاشمو می کنم که روابط عمومیم مثل سابق بشه
پ.ن 2: دلم بارون میخواد !
پ.ن 3:چند وقته هی خون دماغ میشم ...همه خون بدنم رفت دیگه ... از بچگی هم همینجوری بودم الرزی دارم بقول مهسا همه رو برق میگیره مارو مادر زن ادیسون
پ.ن 4:کلا من هیچ وقت آدم نمیشم :d