۱۳۸۸ بهمن ۲۱, چهارشنبه

چه مرگمه؟

سه چشمی به کار عشق استاد
به من درس محبت یاد میداد
مرا از یاد برد آخر ولی من
بجز او عالمی زا بردم از یاد
خدایا چه مرگمه ؟!
احساس خفگی میکنم !
دلم میخواد یکی بهم گیر بده تا تموم حرصمو سرش خالی کنم !!
دنبال بهانه میگردم که گریه کنم !
همیشه وقتی خلیلی دلم گرفته میرم بیرون قدم میزنم ولی تو این مورد بهتر که نمیشم هیچ بدتر هم میشم !
بوف کور و خریدم که مثلا بخونم این چند روز تعطیلی بابام از اونجایی که همه چیو می دونست وقتی فهمید ازم گرفتش گفت تا وقتی مثله قبلت نشدی حق خوندن اینجور کتاب هارو نداری !
می خوام تنها باشم ! این چیز زیادیه ؟!
دلم میخواد برم یه جایی داد بزنم !
حرفای دوستام بهم امید میده ولی با باوری که خودم دارم همون امیدی هم که به آینده دارم رو از بین میبره!
پ.ن: خدایا تو که درد و میدی درمونشم بده دیگه !
پ.ن:خدایا کمک کن !
پ.ن: چرا همه معتقدن که من باید تحمل کنم ؟
پ.ن: هر چی فکر می کنم به هیچ نتیجه ای نمی رسم !
پ.ن: چرا من حرفای بابامو نمی فهمم؟
پ.ن: چرا نمیتونم گریه کنم ؟

۱۳۸۸ بهمن ۱۴, چهارشنبه

کوچه

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
در نهانخانه ی جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید
یادم آمد شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دل خواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ی ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست بر آورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم آید تو به من گفتی:
(( از این عشق حذر کن !
لحضه ای چند بر این آب نظر کن
آب آیینه ی عشق گذران است
تو که امروز نگاهت بر نگاهی نگران است
باش فردا که دلت با دگران است
تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن))
با تو گفتم :(( حذر از عشق ؟ ندانم
سفر از پیش تو ؟ هرگز نتوانم نتوانم !
روز اول که دل من به تمنای دل تو پر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی نه رمیدم نه گسستم ... ))
باز گفتم که :(( تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت ...
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید
یادم آید که : دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم
نگسستم نرمیدم
رفت در ظلمت غم آن شب و شب های دگر هم
نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نکنی دگر از آن کوچه گذر هم ...
بی تو اما من به چه حالی از آن کوچه گذشتم
*-دلم خیلی گرفته
باو ایها الناس مگه من ظرفیتم چقدره ه دارین با من بیچاره اینجوری می کنین؟!بخدا منم آدمم سنگ که نیستم بالاخره یه ظرفیتی دارم ، قلب دارم ، احساس دارم
نمیشه که چون میخندم و نشون نمیدم که ناراحتم ناراحت نیستم و هیچ مشکلی هم ندارم
بخدا دارم دیوونه میشم ، تحمل ندارم
چه حسی داری وقتی یکی از کسایی که خیلی دوستش داری جلو چشمت از دستت بره و توهم واسه نگه داشتنش نتونی کاری کنی ؟!
بخدا دیگه تحمل ندارم چرا من همیشه باید تحمل کنم ؟ مگه سنگم؟
خسته شدم دیگه بسه
انقد نیان هی بهم طعنه بزنین که ... شد بفرما حالا حالت جا اومد ؟حالا خوب شد ؟ بفرما رفت حالا میخوایی چه غلطی کنی ؟ باو خودم همه اینا رو میدونم میدونم بسه دیگه ولم کنین انقد سرکوفت بهم نزنین مگه دست خودم بوده؟
درک اصلا به جهنم لعنتی
پ.ن:دارم دیوونه میشم ...
پ.ن: تو دیگه رو هر چی نامرده سفید کردی خیلی ...

۱۳۸۸ دی ۲۷, یکشنبه

چرکنویس

وای اصلا باورم نمیشه که امتحانام تموم شده باشه !
چقد سخت بود خدایی سه هفته ای در گیر بودم مخم به معنی واقعی ترکید دیگه از بس خر زدم !
این اواخر دیگه تکلمم رو کاملا از دست داده بودم !
امتحانام رو خیلی خوب دادم و خودم بی نهایت راضیم !
اگه حدس هایی که درباره ی نمره هام میزنم درست باشه معدلم میره بالا !سر امتحان زبان دیگه واقعا بخار از مغزم بلند شد !
تو امتحانا هم گه نارنجی هی میومد یقه منو میگرفت حالا واسه هر چیزی ... اگه به منه یه سنگ از اسمون پرت شه پایین بین این همه آدم عین میاد میخوره تو سر من !

خاطره ی آخرین امتحانم:

دیروز که از سر جلسه برگشتم مهسا اینا گفتن بیشتر واستیم مدرسه
مهسا:بچه ها یکم بیشتر واستیم ؟
من: نه باو واسه چی ؟ خوابم میاد خبرم می خوام بعد از این همه کم خوابی بخوابم
مهسا:خواب به خواب بری توام
من:مرسی واقعا
آویشن:تقصیر خودته توام دیگه انقد خر میزنی که چی ؟ نهایتش توام مثه این برادر فلک زده ی من 2 سال میوفتی پشت کنکور دیگه
من: آویش جان خفه عزیزم
آویشن:راست می گم دیگه تازه انقد پشتکار هم داره تو اتاق خودش حبسه مامانم میگه آرش بیا شام از تو اتاق داد میزنه نمی خورم درس دارم
مهسا:اونم دیگه زیادی توقع داره از خودش خب مخت نمیکشه برو آزادهمینجوری داشتیم
حرف میزدیم یهو به صدای گرومب خفن همه برگشتیم رو به در مدرسه
مهسا:بچه ها صبا س !!!!
آویشن:لابد باز یه گندی زده
من: اینم دیگه گندشو در آورده... هر روز با یکی قرار مییزاره ... اونم کجا ؟ جلو مدرسه واسه چی؟ لا الله الا لله :دی
صبا:مامان غلط کردم
مامانه:غلط و اون موقع کردی که با اون پسره ...
آویشن: ها ؟! صبا اصلا بهش نمیاد
مهسا :همون که شنیدی
من : اختلاف شون رو باید بن خودشون حل میکردن نه اینکه بیارن تو مدرسه جلو ماها اونم
آویشن :سانیا بدو ارشادش کن
من:کل ملت بسیج شدن اینو ارشاد کنن حالا من تو 5 دیقه ارشادش کنم!؟
مهسا:من میرم جلو دفتر ببینم چی میشه
من:غلط کردی بیا بریم من خبرم میخوام بعد این همه امتحان یکم استراحت کنم
آویشن :سانیا راس میگه بیا بریم خلاصه برگشتیم که بریم خونه داشتیم میرفتیم یهو سر راه یه مغازه ای بود همش تل و کلبیس و اینا داشت
من: وای این چه خوشگله
مهسا:سانیا جان تو دیگه سنی ازت گذشته تازه یادت افتاده هد پاپیون دار بخری؟
آویشن:دل باید جوون باشه عزیزم
می خواستم برم تو بخرمش که نیما وحسام (دو تا از پسرای گروه گیتارن که بشخصه میخوام سر به تنشون نباشه ...نمیدونم چرا ها همینجوری ازشون بدم میاد) از روبه رومون اومدن
نیما:سلام سانیا
من (به حالت بغض):سلام خوبی؟
-:مرسی از مدرسه میای؟امتحانات تموم شد؟
من:آره
-:پس میای کلاس؟
-:شاید نه هیچی یادم نیست
نیما:خب باشه فعلا
درتموم طول این مدت حسام عینهو مترسک زل زده بود به آویشن
آویشن:چرا اینجوری باش حرف زدی از خودش رفت بدبخت
من: :-w چیه نکنه میخواستی بپرم بغلش بگم از دیدن قیافه ی نحست خیلی خوشحالم
آویشن:نه دیگه اینجوری
5 دیقه بعد
مهسا :میایین امروز بریم گلدیس؟
من:نه
مهسا :تو رو که میدونم کی شد با ما بیایی بیرون؟
من:حال ندارم شدم عین جنازه ولی خب باید یه چیزایی از چه جاهایی بخرم
آویشن:چی میخوایی بخری ؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!
من:رمان...همه رمان هامو خوندم دیگه هیچی ندارم بخونم...حوصلم سر میره
مهسا :باو مگه تازه نرفتیم یلدا و مهر و مهتاب رو خریدی؟
آویشن:یه بار هم با هم دلسپردگان بود چی بود با فصل ها زرد انتظار رو خریدی که
مهسا:یعنی همشو خوندی ؟
من:اوهوم
مهسا:ایول سرعت...آویش حالا میای بریم؟
آویشن:فعلا بیخیال شو تا سانیا هم بتونه بیاد
من : :دی
مهسا:کوفت
من:نظرت چیه من به امیرعلی زنگ بزنم بگم باهات بیاد؟
مهسا (همونجوری که با کتاب افتاده بود دنبالم):سانیا مگه دستم بهت نرسه
وقتی رسیدم خونه و رفتم تو اتاقم انگار بمب زده بودن توش کتابام همه پخش بودن کف اتاقم اصلا یه وضع فجیحی داشت که قابل توصیف نیست انقد ناجور بود که به محض اینکه رسیدم اتاقمو مرتب کردم اومدم خبرم بخوابم بعد از این همه استرس و اینا استراحت کنم گوشیم زنگ خورد یعنی واقعا آخر بدبختیه
من با بغض: بله؟
مهسا:چطوری؟
-:چیه باز؟
-:نمیخوایی بیایی بریم خرید مثلا تولد شیرین آخر هفته اس
-:وای آخر همین هفته ؟!
-:آره دیگه میایی یا نه؟
-:کی؟
-: کی میایی؟
-:بذار سه شمبه یا چهارشمبه
-:نظزت چیه جمعه بریم خرید تازه ؟!
-: نه همون 3 شمبه خوبه
-: باشه به گوشی آویش زنگ زدم خاموش بود به آرش زنگ میزنی ؟
-:چرا به خونشون نزنم؟
-:سانیا تو غار اصحاب کهف بودی نه؟ خونشون قطعه
-:از جونم سیر شدم به آرش زنگ بزنم ؟
-:چرا؟
-: خودت زنگ بزن تا بفهمی چرا
-:بزن دیگه
-: مهسا ازدست تو
-:مرسی
من با بد بختی شماره آرشو گرفتم چهار تا بوق
-:الو؟
-:سلام آرش سانیام ببین آویش خاموش بود مجبور شدم به تو زنگ بزنم هستش؟
-:چته؟چرا انقد تند حرف میزنی ؟ آره بیا
-: سلام آویش خوبی؟
-: مرسی تو خوبی؟
-: نه ببین من دارم غش می کنم به مهسا یه زنگ بزن حوصله ندارم حرف بزنم بای

*-یعنی کلا دیگه حالم داره از خودم بهم میخوره تو این امتحانا به اعصابم فشار اومده حوصله ی هیچ کیو ندارم با اینایی هم گفتم ثابت شد دیگه نه؟

*-نشستم با خودم فکر کردم دیدم جز پنجشمبه و جمعه دیگه ناهارا خونه نیستم و وقتی م که خونه ام همش سرم تو کتابامه بیخیال اطرافیانمم میخوام دیگه تا آخر عید درس نخوونم البته نه ابن که نخونم کم بخونم چون اگه اینجوری پیش برم موهامم سفید میشه :دی
کاش میشد همیشه بچه بمونیم وقتی بچه بودم خیلی زندگی واسم قشنگ تر یود اون موقع ها هم خوشحالی هام واسه چیزای کوچیک بود هم ناراحتی هام ...
خیلی زود ناراحت میشدم خیلی زود هم فراموش میکردم اگه زمین می خوردم بابا مامانم با یه آبنبات چوبی دردی که داشتم رو یادم می بردن و کمک می کردن که بلند شم ولی الان دیگه اگه زمین بخورم با اون آبنبات خوشحال نمی شم دوست هم ندارم کسی کمک کنه تا از ازمین بلند شم
اون موقع ها وقتی واسم یه عروسک میخردن از خوشحالی تا یه هفته میخندیدم ولی الان با ارزش ترین چیز ها هم واسم ارزشی نداره وقتی بچه بودم سرم با عروسک بازی گم بود الان با کتاب درسی
چرا وقتی بچه ایم دوست داریم زودتر بزرگ شیم وقتی هم که بزرگ شدیم و تقریبا تونستیم رو پای خودمون واستیم عقلمون رسید دوست نداریم بزرگ باشیم؟
چرا دوست داریم به عالم بچگی برگردیم؟
شاید چون زشتی های زندگی خودشونو به ما نشون میدن و ما هم دوست داریم به همون زندگی بی دردسر بچگی برگردیم تا دوباره زندگی شیرین بچگی رو تجربه کنیم
ولی زندگی شیرینی هایی هم داره که بهمون نشون میده تا از بزرگی مون هم لذت ببریم تا بهمون بفهمونه که میشه در عالم بزرگی بازهم بچه بود تا بگه که خوشبختی چیز غیر ممکنی نیست خوشبختی بیخ گوشمونه و ما نمی بینیمش شایدم می بینمش اما از کنارش رد می شم مثل یه بچه
*-اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،
و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،
و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد،
و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی .
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید،
اما اگر پیش آمد،بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی .
برایت همچنان آرزو دارمدوستانی داشته باشی،
از جمله دوستان بد و ناپایدار،
برخی نادوست، و برخی دوستدارکه دست کم یکی در میانشان بی‌تردید مورد اعتمادت باشد.
و چون زندگی بدینگونه است،
برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،
نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،
که دستکم یکی از آن‌ها اعتراضش به حق باشد،
تا که زیاده به خودت غره نشوی.
و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشینه خیلی غیرضروری،
تا در لحظات سخت وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است؛
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پانگه‌دارد.
همچنین، برایت آرزومندم صبور باشینه با کسانی که اشتباهات کوچک می‌کنند چون این کارِ ساده‌ای است،
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر می‌کنند.
و با کاربردِ درست صبوری‌ات برای دیگراننمونه شوی.
و امیدوام اگر جوان هستیخیلی به تعجیل، رسیده نشوی.
و اگر رسیده‌ای، به جوان‌نمائی اصرار نورزی و اگر پیری،
تسلیم ناامیدی نشوی چرا که هر سنی خوشی و ناخوشی خودش را دارد و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.
امیدوارم سگی را نوازش کنی به پرنده‌ای دانه بدهی،
و به آواز یک سَهره گوش کنی وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می‌ دهد.
چرا که به این طریق احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان.
امیدوارم که دانه‌ای هم بر خاک بفشانی هرچند خُرد بوده باشدو با روئیدنش
همراه شوی تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجوددارد
. بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی زیرا در عمل به آن نیازمندی و
برای اینکه سالی یک بارپولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: «این مالِ من است
قط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِدیگری است!
و در پایان، اگر مرد باشی،
آرزومندم زن خوبی داشته باشیو اگر زنی،
شوهر خوبی داشته باشیکه اگر فردا خسته باشید،
یا پس‌فردا شادمان باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید.
اگر همه‌ی این‌ها که گفتم فراهم شد دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم .
ويکتور هوگو

پ.ن 1:دارم تموم تلاشمو می کنم که روابط عمومیم مثل سابق بشه
پ.ن 2: دلم بارون میخواد !
پ.ن 3:چند وقته هی خون دماغ میشم ...همه خون بدنم رفت دیگه ... از بچگی هم همینجوری بودم الرزی دارم بقول مهسا همه رو برق میگیره مارو مادر زن ادیسون
پ.ن 4:کلا من هیچ وقت آدم نمیشم :d

۱۳۸۸ آبان ۱۳, چهارشنبه

تغییرکردم

سلام بعد از چند قرن بالاخره آپ میکنم

آی که این ناظما چقد گیرن ...فقط میخوان ازت یه سوژه ای بگیرن هی بهت گیر بدن و تا آخر سال هی بکوبن تو سرت و کلا اعصاب واست نذارن،کلا امسال واسه من که اینجوریه ناظمون سر هر چی بهم گیر میده بیخیالم نمیشه ...جالب اینکگه از وقتی عینکی شدم علاقه ی خفنی بهم پیدا کرده را ه به راه میاد یقمو میگیره
مثلا نمونش دیروز:
تو کلاس نشسته بودیم و داشتم چرت و پرت میگفتیم با دوستام و عین همیشه حتی به ترک دیوار هم میخندیدیم که یهو ناظمون اومد تو با دیدن وضع کلاس ما به شدت آمپر چسبوند حالا مگه چیه؟
خب تو کلاسی که همه دختریم معلومه کسی مقنعه سرش نیست شیش من مو هم تو صورتشه و عین چی نشسته رو میزو نیمکت و داره به ترک دیوار هم میخندن دیگه بعضیاشونم ته نشستن با بی افشون اس بازی میکنن غیر از اینه؟
آخه مسخره اسمشم سوژه اس نارنجی =))
من که کلا تو باغ نبودم و نشسته بود تو پنجره یهو نارنجی اومد تو
نارنجی:ترانه جو؟!چشمم روشن تو که امسال دختر خوبی بودی!تو دیگه چرا؟
ملت:=))
من به زور جواب دادم:خانوم چرا مگه چیکار کردم؟
نارنجی:دیگه میخوایی چیکار کنی؟ بیا پایین چرا رفتی تو پنجره نستی؟میوفتی پایین دختر!(از اون حرفا بودا آخه آدم نا حسابی کدوم خری از پنجره ای که شونصد تا نرده داره پرت شده پایین آخه)
من:خانوم پرت نمی شم پنجره شونصد تا نرده داره. بعدم خانوم مگه بیرون پنجره نشستم؟
نارنجی:بیا پایین سرما میخوری پنجر رو ببند
من:خانوم من سردم نیست در ضمن سوئی شرت تنمه اصلا پای خودم
نارنجی:با من بحث نکن ،اصلا مگه پنجره جای نشستنه؟
من:خانوم اصل نشستنه حالا هرجایی که میخواد باشه باشه چه اینجا چه وسط کلاس چه وسط راهرو
نارنجی:ترانه جو چرا وقتی مدرسه تعطیل میشه انقد شیطنت میکنی ؟
من:برق سه فاز از سرم پرید؛من؟من؟چیکار کردم؟من وقتی تعطیل میشم نای حرف زدنم ندارم چه برسه به شیطنت حرفی میزنینا خانوم
نارنجی:آره تو چرا این پسرایی که رد میشن جلوشون وا میسی؟
ملت:میترکن از خنده
مهسا:خانوم سانی؟این بیچاره وقتی تعطیل میشیم جنازه اس به زور میبریمش تو سرویس واسه جلو پسرا؟که چی بشه آخه؟
من:من واسم جلو پسرای گری گوریه این پیش کناریه که از تو کوچمون رد میشن؟من؟
نارنجی:جدیدا هم که تو کلاس آهنگ میزارین میرقصین...چی میرقصی؟لاتی؟رقص ایرونی؟
ملت:=)))))))))))))))))))))
من:بله خانم مشکلی داره؟
مهسا:البته سانی لطف میکنه ،چون رقصش قشنگه ما مجبورش میکنیم که برقصه
فیروزه:البته خانوم ما هم میرقصیم فقط سانی که نیست حالا چرا بین همه ی ما گیر دادین به اون؟
(الهی...دارین چه رفیق هایی باحالی دارم ؟)
نارنجی اومد حرف بزنه مسئول کامپیوترو اینامون که خودش آدم خیلی باحالیه و پایه ی بزن و بکوب ما اومد و گفت باز چی شده؟
نارنجی:دوباره مدرسرو بهم ریختن
پورنجفی(همون یارو):بابا ولشون کن بیا بریم
حالا خبرش داره میره ها:ترانه جو دفعه ی آخرت باشه ها
من:ای بمیره ترانه جو
چند وقت پیشا گیر داده بود به ناخونم که کوتاه کن و اینا منم گفتم بشین تا کوتاه کنم حتما
حالا شما قضاوت کنین من مقصرم؟یا اون الکی بهم گیر میده ؟


داستانی که سه ماه داشتم روش کار میکردم آخرشم نتونستم تمومش کنمو دادم یکی از آشنایان دست به قلم خوند (به قول خودش مینویسم برای دل خودم نه برای دیگران)گفتش که سطح داستانت خیلی بالاس و خوبه و عالیه و اینا بعد گفت به هرکی بدی واست چاپ میکنه
منم گفتم:زرررررررررررررررررررشک حتما چاپ کردن از اون حرفا بودا

از خودم خیلی راضیم،دقیقا شدم اون چیزی که میخواستم
یه دختر دبیرستانی با دغدغه های یه دختر دبیرستانی،فراموشی گرفتم و هرچی واسم اتفاق افتاد رو فراموش کردم،به قول دوستام180 درجه تغییر کردم،به قول شکسپیر واسه داشتن یه زندگی قشنگ کافیست کمی احمق باشیم .حالا منم میخوام احمق باشم تا بتونم از این دوران زندگیم لذت ببرم نمیخوام تباهش کنم میخوام ازش لذت ببرم وباهاش خوش باشم
چند وقتیه به خودم فکر میکنم که کدوم کاروکنم که بهتره چیکار کنم؟بین دو راهی موندم...که چه خاکی باید بریزم تو سرم... خدایا تو که سر درگمی و میدی درمونشم بده دیگه مگه چی میشه آخه؟

من تو تنهایی هام یه چیزایی می نویسم تصمیم گرفتم اونایی که دوست دارمو بذارم تو وب
اینو سر کلاس زبان نوشتم شاید به نظر شما مزخرف باشه:
تنها بودم و بی اختیار خانه را ترک کرده و بدون مقصد نا معلومی شروع به راه رفتن در خیابان می کنم ،باران شروع به باریدن می کند ،به پارکی می رسم ،روی یکی از نیمکت های پارک می نشینم ؛باران به شانه ها و سرم می خورد آسمان را نگاه می کنم ...پرستو ها در حال مهاجرت ...تازه احساس تنهایی ام که قدری به فراموشی اش سپرده بودم به سراغم می آید فریاد بر می آورم:خدااااااااااااااا می خواهم آزاد شوم ،مرا اسیر نگذار ...بگذار آزاد شوم...تنها ام نگذار...خسته ام...آزادم کن...فریاد هایم را بشنو...چه میشد همانند پرستویی آزادانه در آسمان پرواز کنم؟چه میشد از این اسارت رهایی پیدا کنم؟می خواهم آزاد باشم...آزاد کن مرا
مردم اطرافم مرا با دست به یکدیگر نشان می دهند و با یکدیگر پچ پچ می کنند
اهمیت نمی دهم آن ها چه میدانند که در دل من چه می گذرد آنها چه می دادند که در اسارت سکوت یعنی چه؟
کمی احساس آرامش می کنم میخواهم با خدا حرف بزنم با خودم میگویم فریاد هایم را از سر گیرم اما...اما میخواهم در سکوت فریاد آزاد سر دهم
می گویم آزادم کن آزادم کن اری آزادم کن
روی نیمکت نشسته ام نور سفیدی به چشمانم میخورد ،چشمانم را می گیرم صدایی میشنوم آزاد میشوی همانند پرستو ها آزاد میشوی
فریاد میزنم :کی؟
می گوید: به زودی آزاد خواهی شد به زودی
احساس سبکی می کنم ...صدایم را شنید ...جوابم را داد...آزاد میشوم ...به زودی شروع به دویدن می کنم ...فریاد می کشم آزاد خواهم شد ...آزاد خواهم شد
ناگهان قلبم میگیرد دستم را بر روی قلبم فشار می دهم همان نور وصدا آزاد شدی همانند پرستو ها
روح از بدنم جدا شد و همانند پرستو ها در آسمان آزادانه پرواز کردم
مردم را می دیدم که کنار جنازه ی بی روحم جمع شده بودند ولی آنها نمیدانند که آزاد شدن چه قدر خوب و دل انگیز است...

پ.ن:دیوار های دنیا بلند است و من گاهی دلم را پرت می کنم آنطرف دیوار،
مثل بچه ای بازیگوش که توپ کوچکش را از سز شیطنت به خانه ی همسایشان می اندازد،
به امید آنکه شاید در آن خانه باز شود،
گاهی دلم را پرت می کنم آنطرف دیوار،
آنطرف دیوار:
حیاط خانه ی خداست...
پ.ن:تغییر کردن چقدر خوبه،عوض شدن چقدر خوبه
پ.ن:خدایا دوست دارم،منو می بینی؟
پ.ن:تنهام...دلم گرفته...بارون...ابر...گریه
پ.ن:کی میشه منم آزاد شم؟؟
پ.ن:دلم میخواد آزاد بشم
پ.ن:اول آپم اونجوری ...آخر آپم اینجوری ...خودمم نمیدونم...گیج می زنم
پ.ن:سانیا خودتی؟چقدر عوض شدی...خدایا مرسی که منو انقدر تغییر دادی مرسی

۱۳۸۸ شهریور ۲۷, جمعه

پاییز

کم کم پاییز داره میاد!(متاسفانه مدرسه هام داره واز میشه!)
پاییز خیلی چیزه ای قشنگی داره
مثلا برگ های رنگی رنگی که از درختا میریزن زیر پاهات خش خش میکنن
یا نم نم بارون که میریزه رو سرت و منتظری که تند شه و عین دیوونه ها میری زیر بارون که مثلا قدم بزنی بعد عین موش آب کشده میشی بقول دوستام میچایی (هر کی خربزه میخوره پای لرزشم میشینه البته !میخواستی دیوونه بازی در نیاری)
زوزه ی بادهاش که بر گه هارو تو هوا معلق میکنه
و کل اینا باهم میشه
پیاده روی تو یه کوچه ی خوشگل که سر تاسرش خونه های کوچولو و از سرش تا تهش همش درخت های بلنده،با میاد و برگ ها رو به سمتی که داری راه میری معلق میکنه(خواهشا گیر ندین به این کلمه ،کلمه ی مناسبش به ذهنم نرسید تازه کلی هم به این کلمه فکر کردم یادم نیومد خب!مگه تقصیر منه؟مدرسه داره واز میشه مخم به بوق رفته!)بارون میاد و کم کم داره تند میشه چقدر قشنگه ...
وقتی بارون میریزه رو سرت خودش عالمی داره خیلی حس جالب و قشنگیه اونم بدون (جالا نرین اینکارو بکنین بعد مریض شین بعدا بگین تو گفتی!میخوایین مریض نشین یه چتر بگیرین رو سرتون)ولی حیف من هیچ وقت نتونستم این لحظه رو امتحان کنم و هر سال امیدوارم که دیگه اون سال بتونم اون لحظه هارو امتحان کنم و ازشون لذت ببرم
اگه بازم نمی تونین اینکارو بکنین پشینین از پشت پنجره بارون رو نگاه کنین!
بارون خیلی چیز آرامش بخشیه به آدم حس خاصی میده صدای تق تق وقتی میخوره به شیشیه،صدای رعد و نور برق زیباترین لحضات بارونن
حالا فرض کن نشستی کنار شومینه به بارون نگاه میکنی،موزیک لایت میگوشی با یک لیوان هات چاکلت وای چه حالی میده!(اینو من امتحان کردم خیلی حال میده!شما هم امتحان کنین ضرری نداره تازه مشتری هم میشین:دی!)
خلاصه اینکه بارون خیلی قشنگه
ولی فصل های دیگه هم زیبایی های خاص خودشون رو دارن
زمستون با برفش همه جا رو سفید میکنه بازم برف بازی و اذیت کردن دوستان با گوله برفی و هرهر خنیدیدن و دویدن دنبال همدیگه برا زدن یه گوله برفی به هم دیگه
لیز خوردن ها و افتادن ها و آدم برفی های هچل هفت که درست میکنیم!
سرمایی که دوباره مجبورمون میکنه پالتو وپوتین و دستکشو کلا لباس های گرم بپوشیم اینا خودشون خیلی قشنگن!
خوردن یه قهوه ی داغ بهت میچسبه در هر حالت
بهار با آب هواب حل و چلش معلوم نیست گرمه سرده چیه؟!
استرس برا امتحانامون(این یکی دیگه قشنگ نیست)
یهو آفتاب میزنه یهو بارون میاد!(خله دیگه) و گل های خوشگلش اینا هم خیلی قشنگن
تابستون که کلا خیلی باهاش حال میکنم
گرماش که تا مغز استخوونت رو میسوزنه وخوردن یه بستنی و آب یخ تو این لحظه ها بهت خفن میچسبه!
و بهتر از همش اینه که تعطیلی
اینا همه نشون میده که زندگی همچنان ادامه داره و اینکه سهراب سپهری گفته تا شقایق هست زندگی باید کرد بنظر من چرت و پرتی بیش نیست باید بگی چه شقایق باشه چه نباشه زندگی اجباریست(کاریشم نمیشه کرد!)
مثلا من هفته ی آینده این ساعت معلوم نیست سر کلاس کدوم درس مزخرف دارم چرت میزنم:دی!
کلا روزگار رو گذاشتن رو دور تند و هر لحظه که بگذره دیگه بر نمی گرده حواستون باشه

پ.ن:مدرسه دار واز میشه نــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه!
پ.ن:بارون رو دوست دارم
پ.ن: ممکنه به دلیل گرفتاری واسه مدرسه رفتن دیگه کمتر آنلاین بشم وب رو بروز کنم
پ.ن:این روز ها هم میگذره و به خاطره ها میپونده از تک تک لحظه هاتوون چه شیرین چه تلخ استفاده کنین
پ.ن:چه آپ ادبی نا امید کننده به زندگی نوشتم!(بقول مهسا دمم قیژ:دی!)

۱۳۸۸ شهریور ۱۷, سه‌شنبه

روزگار...

ای تف به این روزگار که کلا خیلی گنده هر طور باهاش تا میکنی بد تر میکوبتت زمین ...

چند وقت پیش در مورد اینکه دخترا بهترن یا پسرا با بابام خیلی بحث کردم که در این ضمینه سعی کردم دنیا رو خیلی باز تر ببینم،اما بهتره تو این زمونه دنیا رو باز نبینین همون بسته بهتره(جدی میگم!)
من داشتم از دخترا دفاع میکردم و میگفتم این پسران که دخترا رو گول میزنن واز این حرفا
بابام میگفت نمیشه گفت دخترا بهترن یا پسرا!هم دخترا خوب هم بد در مورد پسرا هم مینجوریه!
من با این حرف بابام مخلاف نبودم فقط میگفتم پسرا بیشتر مقصرن!
که با دیدن اتفاقی بعضی چیزا و آوردن کلی دلیل از طرف بابام به این نتیجه رسیدم که هم دخترای بد داریم هم دخترای و خوب وپسرای بد و خوب ونمیشه تقصیر رو به گردن یک جنس انداخت وکلا بیخیال این قضیه شدم وگفتم حالا من بهتره زندگی خودمو بکنم وخوب بمونم یا حداقل سعی کنم که خوب باشم و کری ندارم که کی خوبه وکی بد...!
مورد دوم :من نمیگم خیلی مومنم ولی خب تا جایی که میفهمم خدارو قبول دارم بهش ایمان دارم ولی خب مثل اونایی که میگن مومنیم ویه دماغ بیرون میزارن(دختراشون)واونایی که سرشونو بالا نمیارن ونگاهشونو میخ کوب میکنن به زمین تا مبادا یک دختری رو ببینن و دچار گناه بشن(پسراشون)
خب من اینجوری نیستم یک دختر ساده ام(حالا گیریم چهار تا دونه شیویت میارم تو صورتم)این نیست که من بی دین وایمونم هیچی از خدا حالیم نیست!
نماز هم نمیخونم و روزه میگیرم (البته تو ماه رمضون چرا میخونم)بنظر من آدم باید خدا رو از ته دلش قبول داشته باشه و بخاطر خداش نماز بخونه نه بخاطر این که تکلیفه...هزار نفرو میشناسم که الکی سر میکوبن رو مهر و هزار جور کثافت کاری میکنن وادعاشون میشه که ما مومنیم...
مورد سوم حرف ِمردم ِ...برام مهم نیست که مردم درمورد من چی فکر میکنن یا در موردم چی میگن...از قدیم گفتن در دروازرو میشه بست ولی در دهن مردمو نمیشه بست..پس بیخیال مردم،تو چه مطابق میل اونا فتار کنی چه نکنی اونا برات حرف در میارن پس بیخیالشون...من یکی که واسه خودم زندگی میکنم نه واسه مردم برام هم مهم نیست که درمردم چی بگن و چی فکر کنن...بقول یک دوستااگه برا مردم زندگی می کنی میخوام صد سال سیاه زندگی نکنی

پ.ن1:من قالب میخوام...کسی یک قالب خوشگل سراغ نداره؟
پ.ن2:تصمیم گرفتم بیخیال دنبا بشم و از زندگی لذت برم(البته اگه بشه!)
پ.ن3:ای تف به این روزگار...
پ.ن4:میگن تو این شبا سرنوشت آدمو برا یکسال رقم میزنن...پس قدر این شبارو بدونین
پ.ن5:دیگه مخم نمیکشه سه ماه دارم رو یک داستانم کارمیکنم هنوز نمیدونم باید چطوری تمومش کنم؟!

۱۳۸۸ شهریور ۱۰, سه‌شنبه

سیاه نوشته

اولش یه چیزی بگم اونم اینکه انگار بازدید اون یکی وبم بیشتر بود ولی من دیگه حاضر نیستم بر گردم به بلاگفا به اندازه ی کافی برام مشکل ایجاد کرده...!
واسه مورد قبلی هم خودم یکاریش می کنم شما نگران من نباشین:دی(برو باب)
خب بسه دیگه میرم سر موضوع اصلی:
تا دیروز احساس غم و درد و ناراحتی واینا داشت خفم میکرد تا اینکه دوستم(خدا بگم چیکارش کنه!)sms داده میرسد اینک بوی مدرسه و از این جفنگیات(ای بوق تو روحت)من خیلی از مدرسه خوشم میاد اینم نمک میپاشه رو زخمم !این حس درد و بدختی واینام بهتر که نشد هیچ بدتر نیز شد!دلم میخواست خودمو خفه کنم!
کی حال مدرسه رو داره تو این هیری ویری:دی!
خودم کم بد بختی دارم اینم بیاد روش اصلا حوصله ی دیدن مدیر،ناظم ودبیر واینا رو ندارم خدا یا به کی بگم؟1حالا میدونم اندوه بزرگی نیست اما آخه خودتون حساب کنید
امروز:از ساعت 7 صبح تا 4 بعد ز ظهر برو مدرسه مثل خر درس بخون بیا خونه دوباره بشین درس بخوون فردا امتحان داری!
فردا:از ساعت 7 صبح تا 4 بعد ازظهر بازم تو مدرسه ای دوباره بیاخونه مثل خر درس بخوون فردا دوباره امتحان داری!پس فردا:...
هفته ی بعد:...
ماه بعد:...
یه جمعه هم که بیکاریم باید بشینیم کارای مدرسمونو بکنیم...آی قلبم
وقتی میبینم این کلاس اولی ها انقد شوق و ذوق دارن واسه مدرسه گریه م میگیره دلم میخواد برم بهشون بگم مدرسه یه جایی از جهنم بدتر!ولی این بیچاره ها قراره دوازده سال تو مدرسه باشن از حالا میخوره تو ذوقشون!حالا با وجود دوستان وشیطنت هایی که سر کلاس میکنی ممکنه یکم قابل تحمل شه ولی بازم...!
من خودم سال سوم راهنمایی بود از بس سر کلاس شیطنت کردم واینا مجبور شدم دوبار تحد بدم که دیگه عمرا سر کلاس شیطوونی نکنم:دی!(فکر کنم اینجا :دی هر چقدر درجه ش بره بالا تر بهتر باشه:دی!)همون دوستم جفنگم بهم گفت مانتو واینا گرفتی؟!داغ دلم تازه شد...کی حال داره پاشه بره تولیدی که مدرسه معرفی کرده مانتو بگیره:دی!بخدا اصلا حسش نیست!
خاطراتی که از مدرسه باقی میمون خیلی شیرین هستن اینو قبول دارم من از عمق مدرسه متنفرم:دی!دوباره یه مانتو شلوار سورمه ای و مقنعه ی مشکی بیاد بره تو کمد لباسات...!
دوباره کلی کتاب بیاد بره تو کمدت...!
دوباره بین کتابات خوابت ببره...!
دوباره آی دیرمه آی دیره واسه رفتن به مدرسه شروع شه!
دوباره الان پا میشم...باشه 5دقیقه دیگه... شروع میشه...!
دوباره...(واقعا بازم بگم؟؟؟!!!)
البته چیزای خوبش هم کم نیست مثلا گذاشتن باد کنک زیر میز دبیر:دی!
یا مثلا وقتی وقتی دبیر فیزیکت داره رد میشه بارش صدای...اهم دراری :دی !(اینجا دیگه :دی کمه!)
یا از دبیرت سوتی بگیری در مواقع لازم ازش استفاده کنی :دی(البته هرکی خربزه میخوره پای لرزشم میشینه!)
البته خوشبختانه 2سال بیشتر نمونده(غیرا از امسال)خیلی خیلی شاد هستم که 2سال دیگه این دوران اسارت تموم میشه
حالا بعد دوازده سال سگ دو زدن حالا دانشگاه هم قبول شی... بازم اونجا سگ دو بزن مدرک بگیر...!کار کو؟!چی میشی؟!که چی؟!این همه تلاش واسه چی؟!تازه اونوقتِ که به خودت میایی وفحش و میکشی به جون خودت که چرا آخه این همه سال از عمر خودمو هدر دادم؟!حداقل اینجا هیچی نمی شی!اینجا لیاقت در حد یه سنگِ بی جونه!
البته درسم نخونی هم هیچی نمیشی!ولی حد اقل بهت زور نداره که من این همه سال رفتم درس خوندم حالا من چیم ؟!چرا من بیکارم؟!
چون کار نیست و تو هم انقد سگ دو زدی برا این مدرک کذایی ت دپرس میشی میوفتی گوشه خونه زل میزنی به دیوار تا بمیری!آخه چرا؟!

پ.ن1:از این دوتا آهنگ خیلی خاطره های خوبی دارم(BackstreetBoys-StraightThroughMyHeartMus وDario - Chera Miri)چه جورایی وقتی میشنومشون یه حس خاصی بهم دست میده!
پ.ن2:دارم توی یه منجلاب دست وپا میزنم کسی هست که صدامو بشنوه!
پ.ن3:دنیامون خیلی مسخره و سیاه شده!
پ.ن4:بسه دیگه دورویی خودمون باشیم!
پ.ن5:چرا وقتی میشه محبت باشه به جاش تنفر رو جا بدیم؟!
پ.ن6:یکی یه فالب خوب نداره؟بشدت نیازمدم خواهشا یکی کمک کنه!